هیچ دینی برتراز حقیقت نیست

There is no religion higher than truth. Il n'y a pas de religion supérieure à la Vérité























































Joke جوک های مختلف
لاف آبادانی

یه ابادانی می میره و می ره تو بهشت ولی اینقدر اونجا لاف میاد، اینقدر خالی بندی میکنه که اعصاب همه را خورد می کنه

مامورین بهشت می برند او را به جهنم و آتش جهنم را بهش نشون می دهند و ازش می پرسند که آیا چنین آتشی تو آبادان وجود دارد؟

آبادانیه که از رو نمی رفت میگه : به قمر مصنوعی قسم، به حضرت قباس قسم بعضی موقع ها چاه های نفت که می سوخت، آتش آن صد برابر این آتش جهنم بود


یه آبادانیه و لره میرن شبونه یک دیوار رو خراب کنند.
آبادانیه میگه: تو چراغ رو بگیر من پتک میزنم.
آبادانیه یک پتک که میزده یک آجر می افتاده.

لره میگه: بیا تو چراغ بگیر تا من پتک بزنم.

آبادانیه میره چراغ بگیره و لره با یک ضربه تمام دیوارو میریزه پایین !
آبادانیه میگه : ولک حال کردی....اینطوری چراغ میگیرنا!

آبادنیه میگه : وقتیکه جوان بودم خیلی پیاده روی می کردم. حتی یکروز بیست کیلومتر پیاده رفتم فقط بخاطر اینکه می خواستم تو گوش یکنفر بزنم که به من بی احترامی کرده بود

مخاطبش می پرسه : بعد دوباره بیست کیلومتر پیاده برگشتی؟

آبادانیه می گه : نه ولک، بعد با آمبولانس برگشتم

جوک عربی

به یه عربی میگن تو چقدر خری! میگه هووووووو هنوزآقام رو ندیدین

عربه میگه ولک عجب مملکت خر تو خری داریم، مو تا حالا سه بار رفتم سربازی هیچکس نفهمید

یک روز دو تا عرب میرند به خونۀ دوستشون. هرچی در می زنند کسیدر را باز نمی کنه. بعد این عربه به اون عربه میگه: ولکزنگ بزن شاید در خرابه

یه روز یه عربی داشته تو شط شنا می کرده.امواج آب یهو شلوار عربه را می بره

عربه هرچی شنا می کنه نمی تونه به شلوارش برسه..... بعدبه شلوارشمیگه برو برو، مو که توت شاشیدم، مو که توت گوزیدم

یک روزیک بندۀ خدایی می میره. موقعی که بستگانش داشتند او را خاک می کردند، یهو مرده زنده می شه. همه از ترس فرار می کنند. چند لحظه بعد، قبرکن که عرب بود و بیل تو دستش بود، فریاد میزنه: ولک نترسید، برگردید، مو کشتمش

یک عربی زنش رادو روز بعد از ازدواج می کشد. او دستگیر شده و به کلانتری آورده می شود. افسر کلانتری از او می پرسد: چرا زنترا دو روز بعد از ازدواج کشتی؟ عربه جواب می دهد: زنم باکره نبود. افسره از او می پرسد: خُب چرا او را همون شب اول نکشتی؟ عربه میگه: شب اول باکره بود

یک عربیپدر مادرشو میکشه، بهش میگن واسه چی کشتیشون؟ میگه بعد از 18 سال به رابطه کثیفشون پی بردم

یه روز یه عربی با یک تهرانی دعواش می شه. عربه به تهرانیه می گه اینقدر گوز گوز نکن، مو خودم گوزم

یک روز تو خیابون، یه تهرونی یک بچه عربی را کتک می زنه. بابای بچه میاد تو خیابون داد می زنه، کی بچۀ من رو کتک زده؟ تهرانیه می گه: بنده. عربه با عصبانیت میگه: آخه گه تو دهن پدر بنده، چرا بچه من رو کتک زدی

یکروز پروفسور عربها در مجلسی یک پشه را می گیرد،یک بال او را میکند و بعد پشه را روز زمین می گذاردو به پشه می گوید: حالا بپر. پشه سعی می کند بپرد ولی هر بار دوباره روی زمین می افتد. بعد پروفسور دوباره او را می گیرد و بال دومش را هم می کند. پشه را روی زمین می گذارد و دوباره به پشه می گوید:حالا بپر. پشه از جاش تکان نمی خورد. پروفسور عربها برای عربهای دیگر که تو مجلس نشسته بودندنتیجه گیری می کند. می گوید همانطوری که ملاحظه می کنید، موقعی که یک بال پشقه را می کنند، یک گوشش کر می شه، موقعی که دو بال پشقه را می کنند، دو گوشش کر می شه

یکروز یه عربی وارد بانک میشه. یک حساب بانکی باز می کنه. بعد اسلحه اش را در می آورد، آن را روی پیشونی بانکدار می گذارد و به او می گوید: ولک حالا همه پولهای بانک را بگذار به حسابم

یه روز یه عربی میره به خواستگاری یه دختر عجم. پدر عروس که نمی خواست دخترش را به عرب بدهد تصمیم می گیرد یه بهانه ای بگیرد که عربه نتواند انجام دهد

پدره میگه: آلت تناصلی مردی که می خواهد با دختر من ازدواج کند، بایستی سی سانتیمتر باشد. عربه یه کم فکر میکنه و میگه: باشه دولاش می کنم

ازحجله عربه صدای جیغ اومد، همه شاد شدن، عربه گفت : خبری نشد، تازه نشونش دادم. بعد به عروس خانم میگه ولک نترس تو می خوای اونو بخوری، اون که نمی خواد تو رو بخوره


یه روز دو تا عرب برای شکار شیر به جنگل میرن

یکیشون یه شیر میبینه و بلافاصلهیه گلوله به طرفش شلیک میکنه و از قضا گلوله میخوره توی تخم آقا شیره

شیره هم یه مکس میکنه و دوباره حمله میکنه به طرفشون. عربه باز شلیک میکنه و بازم میخوره توی اون یکی تخم شیره و بازشیره حمله میکنه

بعد عرب دومی به اولی میگه: ولک کره خر،این شیر میخاد ما رو بخوره، نمیخواد که بکنه

عربه رو داشتن به جرم قتل زنش محاكمه می كردن . دادستان میگه : ای سنگدل، تو وقتی داشتی زنت رو می كشتی، ندای وجدانت رو نشنيدی ؟ عربه میگه :لا ولک، از بس اين زنيكه جيغ و داد ميكرد مگه می ذاشت ما چيزی بشنویم؟

یه بچه عرب را ختنه می کنند، بعد بهش میگن: حالا باید دامن بپوشی. با گریه میگه: ولک نامردها مگه چقدش رو بریدین؟

یه روز یه کرمی میره تو شورت یه عربی. میگه : سلام بابا


دو تا عرب به اسم عبود و جاسم یک مغازه تخم مرغ فروشی باز ميكنن، رو تابلوش یک بیت شعر مينويسند

عبود ، جاسم، تخم مرغ

محصولی از كون مرغ

یه عربی بالاخره بعد از پنجاه سال تحصیل، دکتر شد

معاینه اول

دکتر من حالمخیلی خرابه.عربه نبض بیمار را می گیره و چند لحظه بعد میگه: نبض شما خیلی منظم می زنه. حال شما خوبه. بیماره میگه: دکتر شما انگشتتون را روی ساعتم گذاشتی

مشکلات زناشویی

همسرم کنار من روی مبل نشسته بود در حالیکه من داشتم با کنترل از راه دور برنامه های تلویزیون را عوض می کردم. ازم پرسید : چی می بینی ؟

بهش گفتم : گرد و غبار

خیلی بهش برخورد. از همینحا بود که مشکلات زناشویی ما شروع شد

ــــــــــــــ

از همسرم پرسیدم برای سالگرد ازدواجمان چه هدیه ای دوست دارد؟ بمن بصورت معما گفت : یک چیزی می خواهد که سریع در عرض سه ثانیه از صفر به 130 برسد

من براش یک ترازوی دیجیتالی خریدم

خیلی بهش برخورد. از همینحا بود که مشکلات زناشویی ما شروع شد

ـــــــــ

از همسرم پرسیدم که برای سالگرد ازدواجمان کجا دوست دارد که او را ببرم؟ گفت مایلم جایی بروم که خیلی وقت است نرفته ام

من دستش را گرفتم و او را به آشپزخانه بردم

خیلی بهش برخورد. از همینحا بود که مشکلات زناشویی ما شروع شد

ـــــــــ

ماشین چمن زنی ما خراب شده بود. همسرم چندین بار به من غر زد که ماشین را تعمیر کنم ولی من خیلی سرم شلوغ بود و فرصت نکردم. یک روز وقتی به خانه برگشتم دیدم همسرم روی چمن ها نشسته بود و با یک قیچی کوچک خیاطی مشغول چمن زدن بود. می خواست که به من احساس گناه دست بدهد.

من هم مسواکم را بهش دادم و گفتم که وقتی چمن زنی تمام شد با این مسواک جلوی در منزلمان را هم جارو بکند

خیلی بهش برخورد. از همینحا بود که مشکلات زناشویی ما شروع شد

ـــــــــــــ

همسرم داشت خودش را توی آینه نگاه می کرد ولی از چیزی که می دید اصلاً راضی نبود. به من گفت : احساس خیلی بدی دارم، حس می کنم پیر شدم، چاق شدم، زشت شدم. من حالا واقعاً نیاز دارم که ازم تعریف بکنی

بهش گفتم که قدرت بینایی خیلی خوبی دارد

خیلی بهش برخورد. از همینحا بود که مشکلات زناشویی ما شروع شد

ـــــــــــ

با همسرم به یک رستوان شیکی رفتیم. من یک چلو کباب با گوشت گاو سفارش دادم. گارسن ازم پرسید که از جنون گاوی نمی ترسم؟

بهش گفتم : نه او خودش می تواند سفارش بدهد

خیلی به زنم برخورد. از همینحا بود که مشکلات زناشویی ما شروع شد

ـــــــــ

دیشب وقتی که به منزل باز گشتم، همسرم ازم خواست که او را به یک مکان گرانقیمتی ببرم

من او را به یک ایستگاه پمپ بنزین بردم

خیلی بهش برخورد. از همینحا بود که مشکلات زناشویی ما شروع شد

ـــــــــــ

می بینید زنان برای هیچ و پوچ از کوره در می روند و باعث اوقات تلخی می شوند

گدایی جلوی مردی را می گیرد و پول می خواهد

مرد می گوید : متاسفانه پول خورده ندارم ولی اگر بخوای می تونم چندتا بلیط اتوبوس بهت بدم

گداه با پررویی میگه : بلیط اتوبوس واسه چیه؟ من با تاکسی اینور و اونور می رم

ــــــــــــــ

یک دختر و پسر کوچک در حال بازی بودند. دختر کوچولو میگه وقتی که بزرگ شدیم با هم ازدواج کنیم؟

پسر کوچولو میگه غیر ممکن است چونکه تو خانواده ما افراد خانواده باید با هم ازدواج کنند. مثلاً پدر بزرگم با مادر بزرگم ازدواج کرد. عمو با زن عمو. حتی پدرم هم با مامانم ازدواج کرد

ـــــــــ

تو یه جشن عروسی دوتا پیرزن با هم در حال غیبت کردن بودند. یکی از پیرزن ها متوجه یک زن جوان و زیبایی می شود

پیرزن می گوید : من در این زن جوان هیچ نقصی نمی بینم که غیبت کنیم

اون یکی پیرزن می گوید : ولش کن بریم سراغ یکی دیگه

ــــــــــ

روی شن های ساحل دونفر با هم صحبت می کردند

یکیشون میگه : عجب دور و زمانه ای شده. نگاه کنید اون دختره که داره میره تو دریا، قیافه اش کمی مثل پسرهاست

اون یکی میگه : خب معلومه اون پسر من است

مرده میگه : آه معذرت می خوام نمی دونستم که شما پدرش هستید

اون یکی میگه : من پدرش نیستم، مادرش هستم

نصیحت به دختران جوان

بایستی شوهری گیر بیاری که

ـ دروغ نگوید، غر نزند و کاملاً مطیع تو باشد

ـ خیلی پولدار باشد و خیلی هم دوستت داشته باشد

ـ در کارهای خانه بهت کمک کند

ـ باهوش و با نمک باشد

و از همه مهمتر هیچکدام از این چهار نفر از وجود سه نفر دیگر اطلاعی نداشته باشد

Your Name:
Your Email Address:
Subject:
Your Message:

© هر گونه استفاده از مطالب این سایت با ذکر نام سایت بلامانع می باشد